ماجرای ظهور یکی از بینظیرترین شهدای تاریخ
یونس زنگی آبادی (زاده۱۳۴۰ زنگی آباد، کرمان) فرمانده تیپ امام حسین لشگر ۴۱ ثارالله سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جنگ ایران و عراق بود.
به گزارش خبرگزاری حیات؛ خاک شلمچه و عملیات کربلای ۵ باشکوهترین فراز زندگی شهید زنده، حاج یونس زنگی آبادی است. حماسه شورانگیز حاج یونس در این عملیات نام او را برای همیشه در کنار نام سرداران رشید اسلام و مردان بزرگ ایران زمین، جاودانه کرده است؛ باشد که در سالروز شهادتش حیاتی دیگر به جان مردهمان بخشد. از کودکی تا جوانی در سال ۱۳۴۰ در خانوادهای مذهبی در شهر زنگی آباد از توابع کرمان به دنیا آمد. پدرش مردی مؤمن و مذهبی بود. پس از فوت پدر، مادرش با سختی و مشقت برای تأمین معاش زندگی همت کرد. او برای کمک به هزینه زندگی در کنار درس خواندن به کارگری روی آورد. با شروع زمزمههای انقلاب اسلامی در حالی که دانش آموز دبیرستان بود در تظاهرات و حرکتهای انقلابی نقش جدی داشت. پس از انقلاب و جنگ با پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ ایران برای مبارزه با جدایی طلبان به کردستان رفت و در سال ۱۳۶۰ به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد. تدبیر، شجاعت و جسارت او در عملیاتهای مختلف جنگ ایران و عراق باعث شد تا قاسم سلیمانی فرمانده وقت لشگر ۴۱ ثارالله او را به فرماندهی تیپ امام حسین انتخاب کند. او سرانجام در شلمچه در جریان عملیات کربلای ۵ کشته شد.
ماجرای ظهور یکی از بینظیرترین شهدای تاریخ
ماجرای حاج یونس و ظهورش، مصداق همان آیهای است که بارها شنیده و خواندهایم، ولی ایمان نیاوردهایم و اگر باز هم نمیخواهیم معنای حیات عندالرب را دریابیم، بهتر است دستکم لحظهای صبورانه گوش دهیم تا شاید آیینههای قیراندود فطرتمان بیدار شود و ما نیز از ایمان آورندگان به غیب شویم.
با مطالعه روایات شگفتانگیز و تأثیرگذار از نحوه زندگی و ظهور دوبارهاش پس از شهادت، میتوان وی را یکی از بینظیرترین شهدای تاریخ نامید. ماجرا از آنجا آغاز میشود که قرار بر این میشود آقای صفایی خاطرات شهید زنگی آبادی را تدوین و به صورت یک کتاب درآورد و در حالی که مشغول خواندن این خاطرات بوده و ناامیدانه از اینکه آیا میتواند این کار را انجام دهد یا نه؛ و آیا میشود در خاطرات شهید دست برد و یک قصه داستانی را به قلم درآورد؟! ناگهان با صدای زنگهای متوالی تلفن بعد از 25 بار که سعی میکرد جوابی ندهد بالاخره مجبور میشود گوشی را بردارد تا ببیند این آدم سمج کیست که افکارش را میپراند! که ناگاه متوجه میشود او کسی نیست جز همان صاحب خاطرات یعنی شهید حاج یونس زنگی آبادی...
متن زیر بخشی از این ماجراست و میتوانید شرح کامل این حکایت را از زبان حجت الاسلام انجوی نژاد بشنوید:
این دیگر زنگ نیست، بلکه زینگ است و اصلاً بگذارید ببینیم این کیست که دست بر نمیدارد و با سماجت منتظر و امیدوار است که یکی از این سوی خط پس از زنگ بیست و پنجم او گوشی را بردارد: بله؟ سلام علیکم. علیک
میخواستم بگویم شما میتوانی برای رفع این به ظاهر مشکل از صناعات داستانی برای پرداخت خاطره استفاده کنی و جای دست بردن در آن کاری کنی که خواندنیتر شود. سکوت …سنگین شدم.. حیرت کردهام.
ـ شما؟
ـ من زنگی آبادی هستم.
ـ ببخشید، کی؟!
ـ یونس زنگی آبادی
وحشت زده گوشی را گذاشتم و با چشمانی از حدقه درآمده به پنجره خیره شدم که در پس خود از میان تاریکی دو چشم را خیره من کرده بود.
فرقی نمیکند، چه در داستان چه در واقعیت، رسم مألوف این است که به محض حضور ارواح دلهره آمیز میشود. در این حالت همین طور که در واقعیت زبان بند میآید و لرزه بر اندام میافتد و صدا در گلو خفه میشود، در داستان نیز نثر بریده میشود، جملات کوتاه و منقطع میشوند و کلمات سخت و سنگین … استفاده از سه نقطه به منزله طنینی که گوش را میآزارد و چشم را خیره میکند، کاربرد فراوان مییابد تا فضای لازم برای ایجاد دلهره فراهم آید تا به خصوص خواننده وحشتی را که لازمه آن صحنه است، با تمام وجود احساس کند.
با آنکه دریافته بودم جایی برای ترس نیست، این دریافت هنوز از ذهن به جسم منتقل نشده بود، انگار باید جسم من فاصله ابری میان برق و رعد را برای آنکه به چشم بیاید و سپس گوش بشنود، طی کند تا گوشی را بردارم، طول کشید و وقتی برداشتم، شنیدم:
ـ خواب نمیبینم؟
ـ هر عباسی یک حسین دارد و هر حسینی یک زینب و هر زینبی که شمشیری است در نیام که باید برآید. من این شمشیر را در دست تو میگذارم، زیرا از خدا خواستم که یک بار چون عباس شوم و یک بار چون حسین. به وقت عباس شدن بیدست شدم و یک بار چون حسین شدن بیسر. مرا از پاهایم شناختند. اینها را میدانی …خواندهای ...
ـ یعنی من انتخاب شدهام؟
ـ ما خود را تحمیل نمیکنیم بلکه در دلها جا میکنیم.
ـ باید چه کنم؟
ـ حق را ادا کن.
حق این اثر آن است که مرا طوری در یادها برانگیزد که در قیامت برانگیخته میشوم، کامل، و نه شرحه شرحه، آن طور که در دنیا شدم. اگر حسین را سر بریدند و عباس را دست، آنان قیامت نه با سر و دست بریده که با اندام کامل خویش برانگیخته خواهند شد و من نیز که مرید آنان بودهام، چنینم. پس تو خاطرات مرا چون جسم دنیاییام شرحه شرحه است، همچون جسمی که در قیامت برانگیخته میشود، به اندام کن، با سر و دست. بخواهی میتوانی. میخواهم، پس حتماً میتوانم.
ـ مرا نه ناظر خود که خوانندهای فرض کن که با کلمه به کلمه تو پیش میآید و به هر جملهات قد میکشد. اگر کتاب تو جسم باشد، من روح آنم.
ـ من مفتخرم.
ـ از تعرف کم کن.
ـ حرف دلم را زدم.
ـ برای آنکه به مکان مسلط شوی، به روستای زنگی آباد برو …
ـ آیا ارتباط یک طرفه است؟
ـ تو اراده کن من میآیم.
ـ همین طور تلفنی؟
ـ به هر صورتی که بخواهم. من اذن از خدا دارم.
ناگهان تلفن شروع کرد به بوق ممتد زدن، انگار در بند شمارهای نبوده است. گوشی را گذاشتم و به طرف پنجره رفتم. تاریکی حجیم بود و سنگین. به نظرم آمد به هزاران چشم پاییده میشوم؛ یعنی خواب میبینم؟ از آن خوابهایی که سخت واقعی مینماید؟ باید در این باره سکوت کنم یا دربارهاش با هر کسی سخن نگویم. چه نیازی است اتفاقی را که افتاده ...
منظورم این است که …صدایی را که شنیدهام و… چهرهای را که دیدهام، با قسم و آیه به دیگرانی که باور نمیکنند، ثابت کنم؟ این سه نقطهها را جان نثر من چه میخواهند؟ یا بازتاب از مناند که خود نیز به آن آگاه نیستم یا سعی در پوشاندن آن دارم؟ کتمان نمیشود کرد که مهمانی در اتاق است که…یعنی ممکن است خواب دیده باشم؟ خوابی که هنوز هم ادامه دارد؟ تا صبح نشود ...