کد خبر 118545
۲۹ دی ۱۳۹۳ - ۰۰:۰۰

گفتگوی حیات با اعظم نواب احتشام درمورد شهید نواب صفوی

گفتگوی حیات با اعظم نواب احتشام درمورد شهید نواب صفوی

حدود شش‌دهه از آخرین اذان زندگی می‌گذرد؛ نیره اعظم نواب احتشام رضوی متولد ١٣١٢ در مشهد درباره خاطرات هشت سال زندگی مشترکش با سید مجتبی میرلوحی می گوید اما گویا هنوز نیره اعظم نواب احتشام رضوی در حال‌و‌هوای همان سال‌ها سیر می کند.

متن کامل گفتگوی خبرنگار خبرگزاری حیات در مشهد با نیره اعظم نواب احتشام رضوی در خصوص زندگی مشترکش با شهید نواب صفوی به شرح زیر است:نیره اعظم نواب احتشام رضوی متولد ١٣١٢ در مشهد درباره خاطرات هشت سال زندگی مشترکش با سید مجتبی میرلوحی می گوید اما گویا هنوز نیره اعظم نواب احتشام رضوی در حال‌و‌هوای همان سال‌ها سیر می کند. شهید چطور با خانواده شما آشنا شدند ؟ محمدرضا پهلوی، اوایل سلطنتش زمانی که هنوز پایه‌های حکومت مستحکم نشده‌بود، قصد داشت از همه کسانی که از پدرش زخم خورده‌اند دلجویی کند. برای همین هم پدر من را به دربار دعوت کرده بودند. اتفاقا آقای نواب هم در همان روز به دربار رفته بودند تا از یک جوان سید که چند نفر از مهاجمان روس را از بین برده و به اعدام محکوم شده بود، حمایت کنند. این طور بود که شروع آشنایی این دو با همدیگر در دربار شکل گرفت. یعنی هیچ آشنایی قبلی با همدیگر نداشتند ؟ پدر من قبل از آن در نشریه "پرچم اسلام" درباره وقایع انقلاب خراسان مصاحبه‌هایی کرده بودند که مسلسل‌ وار چاپ می‌شد. آن روز هم وقتی پدرم وارد دربار شده بودند، مأمور ایشان را به نام "نواب احتشام" صدا کرده بود. آقای نواب هم تا کلمه "نواب احتشام" را شنیده بودند یاد همان گفتگوها افتاده بودند. ایشان قبل از اینکه پدر من را ببینند پدرم را به عنوان سمبل شجاعتی که در برابر رضاخان قیام کرده‌بود، می‌شناختند. برای همین وقتی اسم ایشان را می‌شنوند، می آیند جلو و می‌پرسند: "شما همان نواب احتشامی هستید که در قضایای انقلاب خراسان بر علیه رضاخان قیام کردید؟" پدرم می گویند: بله. آقای نواب هم خودشان را معرفی می‌کنند. البته پدرم هم ایشان را به عنوان کسی که بر علیه کسروی معدوم قیام کرده بود، می شناختند. برای همین انگار دو گم شده همدیگر را پیدا کرده بودند. و این رفاقت از همان دربار ادامه پیدا کرد ؟ بله. بعد از این ملاقات، پدرم آقای نواب را دعوت کردند منزل. منزل ما در تهران پشت "شکیلات امنیه" بود. یادم هست قبل از اینکه ایشان بیاید، پدرم به ما توصیه می‌کردند که "قرار است شخصیت بزرگی بیاید اینجا. مبادا از پشت شیشه، پشت‌دری را کنار بزنید و بیرون را نگاه کنید." خلاصه آقای نواب برای اولین بار آن روز به منزل ما آمدند و توی حیاط با پدرم صحبت کردند. چطور شد که ایشان از شما خواستگاری کردند ؟ بعد از مدتی از این آشنایی، پدرم دچار عارضه قلبی شدند و در بیمارستان شفاء تهران بستری شدند. در همان روزهایی که ایشان بستری بودند، یک روز آقای نواب آمدند دم درب و اتفاقا خدمتکارمان نبود و بر حسب تصادف من رفتم پشت درب، البته آن وقت‌ها رسم نبود که زن‌ها بیایند جلو. از پشت در صحبت می‌کردند. پرسیدند: "آقای نواب احتشام تشریف دارند؟" من گفتم: "نخیر. تشریف ندارند و بیمارستان هستند." پرسیدند: "عیادت کسی رفته‌اند؟" گفتم: "خیر، خودشان عارضه قلبی پیدا کرده‌اند" آقای نواب هم خداحافظی با‌عجله‌ای ‌کردند و رفتند. یکی دو روز بعد دوباره آقای نواب آمدند در منزل ما و گفتند: "من از طرف آقای نواب احتشام آمده‌ام که اگر نیاز به مایحتاجی دارید، برای شما خریداری کنم" اتفاقا دوباره خود من در را باز کرده بودم. گفتم: "به لطف پروردگار همه چیز هست، تشکر از لطفتان" این را که گفتم، آقای نواب پرسید : "شما صبیه آقای احتشام هستید ؟" آهسته گفتم: "بله" بلندتر پرسیدند: "بله ؟" بلندتر جواب دادم: "بله" یعنی همان جا بله را از من گرفتند. پس همین مسئله مقدمه خواستگاری ایشان از شما شد ؟ من به خاطر شخصیت پدرم خواستگارهای متعددی داشتم. پدرم تعریف می‌کردند آن روز در بیمارستان نماز امام زمان (عج) خوانده بودند و از حضرت خواسته بودند که جوانی دارای تقوا، پرهیزکار، با اصالت و سید به خواستگاری من بیاید. درست همان موقع هم آقای نواب رسیده بودند بیمارستان و به پدرم گفته بودند: "آقای نواب احتشام ! من می‌خواهم چیزی خدمتتان عرض کنم که خجالت می‌کشم. دلم می‌خواهد آن نسبتی که حضرت امیر (ع) نسبت به پیامبر (ص) داشتند ، من نسبت به شما پیدا کنم" پدرم هم گفته بودند: "با کمال افتخار" مهریه شما چقدر بود ؟ آقای نواب پیشنهاد داده بودند که مهریه‌ صد هزار تومان باشد. آن زمان صد هزار تومان مهریه ، مثلا صد میلیون تومان حالا می‌شد. ولی پدرم قبول نکرده و گفته بودند که فقط با مهر السنه موافقند. مهریه من به پول آن زمان ‌شد بیست و پنج تومان. پدرم گفته بودند: "نه شأن شما از حضرت امیر بالاتر است و نه شأن دختر من از حضرت صدیقه" شما قبل از ازدواج صحبتی هم با آقای نواب داشتید ؟ وقتی پدرم بهتر شدند، آقای نواب به پدرم گفته بودند: "می‌شود من صبیه شما را ببینم و با ایشان صحبت کنم ؟" پدرم هم قبول کرده بودند. از آن جلسه گفتگو چیزی در خاطرتان هست ؟ دی ماه بود. ما نشستیم و بنا کردیم به صحبت کردن، بر خلاف حرف‌هایی که در این جلسات زده می‌شود، گفتند: "من یک آدم انقلابی هستم. اهداف خیلی بزرگی دارم و می خواهم حکومت اسلامی را در این کشور پیاده کنم. می‌خواهم که این خاندان پهلوی را منقرض کنم. حالا ممکن است در این راه من موفق شوم. ممکن هم هست به دست دشمنان اسلام کشته شوم" شما آن موقع یک دختر ١٤ساله بودید. این حرف‌ها آن هم در مراسم خواستگاری خیلی برای شما غیرمنتظره نبود ؟ نه، چون روحیه‌ام با این مسائل آشنا بود مراسم ازدواج شما چطور بود ؟ پدرم نامه‌ای نوشتند به آیت‌الله حجت که "من دخترم را به مهر السنه به شما وکالت می‌دهم که او را برای آقای نواب عقد کنید" آیت‌الله حجت هم وقتی نامه را دیده بودند، فرموده بودند: "این دومین عقدی است که من می‌خوانم. یکی دختر خودم را به مهر السنه دادم و یکی هم دختر نواب احتشام را" بعداً در حالی که من تهران بودم، خود آقایان جشنی در قم گرفتند. یا پول زیلوها را بدهید یا خودشان را ! خانواده ما ، مادر و برادر آقای نواب و خانواده طهماسبی و واحدی در یک منزل ساکن بودیم . تمامی دو ماه و نیمی هم که آقا مصر بودند ، ما مرتب از بقالی و قصابی نسیه می آوردیم .‌ قرضمان شده بود هشتصدتومان . چند روز بعد از این که آقا آمدند ، یک جمله به من گفتند که "اگر این قالی را بفروشم ، ناراحت می شوی ؟" اتاق طهماسبی و واحدی و اتاق مهمان خانه همه زیلو بود . گفتم : "نه به خدا آقای نواب ! خیلی خوشحال می شوم که اتاق من هم مثل بقیه باشد" حالا فکر کنید این قالی دست‌باف متعلق به جهیزیه‌ام بود . به زور این قالی را لوله کردم و التماسشان کردم که آن را ببرند . اصلا پشیمان شدند که چرا این حرف را به من زده‌اند . ولی این قدر اصرار کردم که این قالی را فروختند و قرض مشتی حسن ، بقال محل را دادند و بقیه اش را هم دادند به یکی از فدائیان اسلام که وضعش خراب بود . یعنی ده تومان هم برای خودمان نیاورند . بعد هم فقط یک جفت زیلو از جایی نسیه کردم که بعد از اینکه آقای نواب شهید شدند ، صاحب زیلوها آمد و گفت : "یا پول زیلوها را بدهید یا خود زیلوها را" "فدائیان اسلام"  آخرین باری که آقای نواب و بقیه یارانشان زندان بودند، حدود دوماه طول کشید. من همان زمان چله ای برداشته بودم که خدا آن‌ها را از زندان آزاد کند. درست شب چهلم بود که خبر شهادت آقا را آوردند. حالا توی این دو ماهی که ایشان زندان بودند، من مدام تنهایی می‌رفتم زندان که از آقای نواب بی خبر نباشم. می خواستم ببینم زنده‌اند یا نه. فکر کنید سه تا بچه هم داشتم. یک بچه پنج ساله؛ یک بچه شیرخواره و یک بچه که دو سه ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمد. این قدر رفته بودم این طرف و آن طرف که پشت پاهایم آبله زده بود. می‌رفتیم زندان لشکر، می گفتند: آقای نواب اینجا بود منتقلشان کردیم عشرت‌آباد. می رفتیم عشرت آباد، می گفتند: فرستادیمشان زندان ژاندارمری . می رفتم زندان ژاندارمری، می گفتند: انتقالشان دادیم زندان قزل قلعه. خدا می داند چقدر من راه رفتم. آن وقت هم این طور نبود که تاکسی باشد. من هم در غربت محض بودم. فدائیان اسلام هم همگی شده بودند فراریان اسلام! سری به ما نمی زدند. آخرین بار کجا آقای نواب را دیدید؟ آخرین بار در زندان قزل قلعه بود که با مادرشان به ملاقات ایشان رفتیم. دست آقای نواب به دست سربازی دست بند بود . لباس روحانی شان را هم درآورده ‌و یک پالتوی نظامی بلند تنشان کرده بودند. وقتی که مادرشان آقای نواب را دیدند، بنا کردند به گریه کردن. گفتند: "کاش ما کشته می شدیم ، ولی این روز را نمی دیدیم" آقای نواب هم به مادرشان گفتند: "بالاخره مرگ برای انسان وجود دارد. ممکن است انسان توی آب بیفتد و غرق شود. ممکن است تصادف کند و ممکن است مریض شود و توی بستر بیماری بمیرد. به نظر شما مرگی که انسان در راه خدا در خاک و خون بغلتد، ارزنده است یا مرگ در بستر بیماری؟" بعد یک دفعه گفتند:"این مرتیکه پسره. این مرتیکه محمدرضا. من الان هم اگر بخواهم با این مرتیکه سازش کنم این جا جای من نیست. ولی مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است" همه این‌ها در حالی بود که دستشان دست بند زده بود و همان موقع ممکن بود ببرندشان توی شکنجه گاه. بعد از شنیدن خبر شهادت ایشان چه کردید ؟ خبر شهادت آقا که رسید، انگار جنون آنی به من دست داده باشد. ولی گفتم:"خدایا نواب دوست نداشت من را خوار ببیند. به من صبر بده که این مصیبت را تحمل کنم و راه آن شهید را ادامه بدهم" همان لحظه احساس کردم الان یک مرد مبارز هستم. بلافاصله بلند شدم و رفتم منزل بهبهانی که یکی از علماء درباری بود. می دانستم که مخالف نواب است. برای همین بدون اینکه اظهار عجز کنم، گفتم: "نواب و دوستانش که آرزویشان شهادت در راه خدا بود و خدا این آرزوی دیرینه را به آن‌ها داد. ولی من فقط تقاضا دارم که اجساد این شهداء را برای تشییع به ما تحویل بدهند" به ظاهر تلفن کرد به این طرف و آن طرف و بعد گفت: "این‌ها را همان دیشب که کشته شده‌اند، دفن کرده اند" بلافاصله رفتم بازار برای فاطمه لباس مشکی خریدم. اصلا انگار نه انگار، گویی خودم را برای یک مبارزه‌ بزرگ آماده کرده بودم. یعنی همان اول نرفتید سر مزار ایشان؟ عصر بود که رفتم مسگرآباد. حکومت نظامی بود . طوری که سه نفر حق نداشتند توی خیابان کنار هم جمع شوند . خانم های فدائیان اسلام و مردم هم آنجا جمع بودند. ٢٨ کامیون نیروی مسلح هم آن جا پیاده کرده بودند . اول افتادم روی قبر و شروع کردم به گریه کردن. ولی افسری آمد و با نوک چکمه‌اش زد به پهلوی من و گفت : "پاشو نمی خواد گریه کنی" انگار یک کوه باروت یک دفعه منفجر شد بلند شدم. دیگر آن آدمی که گریه می کرد ، نبودم . یک دفعه داد زدم : "آری ، خاندان آل محمد (ص) را بنی امیه همین گونه تسلیت دادند. ای پسر پهلوی، یزید ! چه خوب ثابت کردی از چه قوم و چه سلسله‌ای هستی . نیمه شب فرزندان پیغمبر را به جرم حق‌گویی و دین‌داری می‌کشی و تصور می‌کنی همیشه می‌توانی جابرانه حکومت کنی ؟ هیهات آیا ندیدی پدر جنایتکارت با آن ذلت و بدبختی در جزیره موریس به درک واصل شد ؟" بعد بدون انقطاع همین‌طور صحبت کردم : "مردم عزیز ! می‌دانید نواب و یارانش را این جنایتکاران به چه جرمی به شهادت رساندند ؟ نواب می‌گفت این جا کشور جعفر بن محمد الصادق (ع) است . احکام مقدس اسلام باید جاری شود . می‌گفت شاه ، دربار و درباریان شب تا صبح در عیش و نوش و رقص و پایکوبی و شراب خواری و هرزگی به سر می‌برند ، ولی این طرف کودکی بیمار در آغوش مادرش از بی دوایی می‌میرد . نواب می‌گفت : یک قاضی دادگستری که شب تا به صبح شکم نحسش را مملو از مشروبات الکلی کرده ، فردا چگونه پشت میز قضاوت می‌نشیند ؟ نواب می‌گفت..." یک‌به‌یک اهداف نواب و جنایت‌های آن‌ها را گفتم . مردم هم گریه می‌کردند . بعد گفتم : "پسر پهلوی ! تو تصور می‌کنی این چراغ‌های فروزان اسلام را خاموش کردی ؟ هیهات به خدا سوگند که این چراغ‌ها فروزان‌تر و مشتعل‌تر شده ، اگر شده دخترهای خود را آنچنان تربیت کنم که از تو جنایتکار و یارانت انتقام بگیرند" حتی نظامی ها هم به گریه افتادند . چند روز بعد شیخ عبدالعلی اسلامی ، یکی از علماء تهران که دوست پدرم بودند ، به ایشان گفته بود : "آقای نواب‌ احتشام ! من خطبه حضرت زینب (س) را توی کتاب‌ها خوانده بودم ولی امروز خطبه حضرت زینب (س) را با چشم خودم دیدم ، نمی دانید دختر شما چگونه سخنرانی کرد" بعد هم روزنامه‌ها و مجلات نوشتند که "روح نواب در همسرش حلول کرده است" ماجرای تغییر مزار ایشان را هم برایمان می فرمایید ؟ در آن زمان می‌خواستند طوری منطقه را پاک کنند که آثاری از قبر این ‌مبارزان باقی نماند . ولی وقتی این خبر به برادر بزرگ آقای نواب رسید ، ایشان ، پسرشان و یکی دو نفر دیگر آمدند و پیکرها را شبانه به قم انتقال دادند . شهید نواب داماد سر خانه بود ؟ زندگی مشترک شما و شهید نواب چطور آغاز شد ؟ جشنی هم داشتید ؟ زندگی ما بدون جشن و مراسم شروع شد . علتش هم این بود که آقای نواب زندگی پرمخاطره‌ای داشتند . خود آقای نواب می‌گفتند : "می‌خواهم جشن مفصلی بگیرم که همه فدائیان اسلام را دعوت کنم" ولی این مراسم هیچ وقت مقدور نشد و ما زندگی را در ساده‌ترین وضع شروع کردیم . البته همین وضعیت هم ادامه پیدا کرد . یعنی من در تمام این هشت سالی که با شهید نواب زندگی کردم ، هیچ وقت به ایشان نگفتم که مثلا برای من یک جفت جوراب بخرید . اصلا شاید آقای نواب نمی‌دانستند که باید برای زن و بچه هم چیزی بخرند . حتی پدرم هم گفته بودند هر چیزی لازم دارم به خودشان بگویم . من تا مدت‌ها بعد از ازدواج منزل پدرم بودم . آقای نواب هم داماد سرخانه بودند . البته ایشان بیشتر در سفر بودند . یک روز می‌رفتند کرمانشاه ، روز دیگر تبریز بودند ، روز دیگر اصفهان . هر جایی هم که می‌رسیدند ، شخصیت‌های بزرگ شهر را جمع می‌کردند و پیگیر اهدافشان می‌شدند . این مسئله باعث نمی‌شد که شما از ازدواج با آقای نواب پشیمان شوید ؟ من خودم بزرگ‌زاده بودم و علاوه بر این خیلی در زندگی‌ام سختی کشیده بودم . برای همین این طور نبود که قدر آقای نواب را ندانم . فقط تمام نگرانی ام این بود که صدمه‌ای به ایشان نرسد . یادم هست شب‌ها این‌قدر از فراقشان گریه می‌کردم که تمام متکای من پر از اشک می‌شد . اصلا مثل مریض‌ها می‌شدم . غذا نمی‌خوردم . حوصله نداشتم و دلم به هیچ کاری نمی رفت . می‌توانم بگویم شهید نواب را با همه سلول‌هایم دوست داشتم . البته واقعا علاقه من هم نسبت به ایشان شبیه علاقه‌های همسرانه نبود ؛ بلکه مثل علاقه یک فرد به شخصیتی دینی بود . من حاضر بودم همه وجودم را فدای ایشان کنم . در پایان لطف فرموده خاطراتی از آن مرد نستوه برایمان بیان کنید . بعد از اینکه آقای نواب از مصر برگشتند ، عده‌ای از فدائیان اسلام رفته بودند استقبالشان . البته آن زمان نمی گذاشتند مردم از کسی استقبال کنند ، ولی درست مانند وقتی که شاه می آمد ، دو طرف جاده پر از جمعیت بود . برای دیدوبازدیدهایشان هم خانه‌ بزرگی نزدیک آصف‌الدوله گرفته بودند و سه روز آنجا بودند . چند روز بعد از برگشتنشان ، یک روز دیدم آقای نواب و سید محمد واحدی نزدیک ظهر پاچه‌هایشان را بالا زده‌اند . روبروی خانه‌مان گودالی بود که یک پیرمرد و پیرزن مستضعف داخل آن زندگی می‌کردند . پولی هم نداشتند که آنجا را بسازند . آن روز دیدم آقای نواب و سید محمد واحدی پاهایشان را بالا زده اند ، گل لگد کرده اند و کمک می‌کنند با خشت و گل دیوار خانه پیرمرد و پیرزن را بالا ببرند . جالب اینکه حتی پولی هم نداشتند که یکی بیاید و به آن‌ها کمک کند . حالا فکر کنید این آقا ، رهبر فدائیان اسلام بود . گر امر می‌کرد کلی آدم می‌ریخت آنجا ، ولی بدون توجه به این‌ها مشغول شده بود و گل لگد می‌کرد حد اسلامی در دِه امام زاده آقای نواب برای اختفاء رفته بودند طالقان . آنجا دهی بود به نام "ورکش" که بزرگ آن را کبل فیض‌الله می گفتند . آقای نواب آنجا استقرار پیدا کردند و بعد از مدتی هم فرستادند دنبال من ، مادر و برادرشان و مادر و برادر آقای واحدی . در همان روستا بودیم که به آقا خبر دادند "دهی به نام وشته در یکی دو فرسخی اینجاست که حدود ١١هزار نفر جمعیت دارد . امام زاده‌ای هم دارد . اما متاسفانه بدون توجه به این امامزاده یک عده آخر هفته‌ها می آیند و اینجا فسق و فجور می کنند" آقای نواب خیلی ناراحت شدند . شصت نفر از جوان‌های ده را جمع کردند و بازوبند و پرچمی درست کردند و قرار بر این شد که آخر همان هفته این جمعیت بروند طرف امامزاده و اگر کسی را در حال مشروب خوری دیدند ، هشتاد ضربه شلاق به او بزنند . ماه رمضان هم بود و برای همین این جمعیت سحرگاه روز موعود حرکتشان را آغاز کردند تا موقع نماز صبح ، مسجد آن روستا باشند ؛ مسجدی که از بیست و پنج سال پیش درِ آن باز نشده بود . جمعیت حرکت کردند و آقا جلو بودند . به همراه سید هادی میرلوحی ، سید عبدالحسین واحدی و سید محمد واحدی. مردم هم دنبالشان حرکت می‌کردند . درست یادم هست که وقتی صدای الله اکبر توی فضای کوهستان طنین انداز ‌شد، انسان را یاد صدر اسلام می‌انداخت . نماز صبح رسیده بودند مسجد وشته. قفل مسجد را باز کرده و رفته بودند داخل . بعد دسته‌جمعی شروع کرده بودند به اذان گفتن و همین مسئله باعث جلب توجه روستائیان شده بود . زمانی هم که مردم روستا جمع شده بودند ، ایشان به آن‌ها گفته بود: "سیزده نفر از یاران امام زمان (عج) از این طالقان برمی خیزند . حالا شما بیست و پنج سال است درِ این مسجد را باز نکرده اید ؟" نقل می‌کنند بعد از سخنرانی مثل این بود که مردم تازه از خواب بیدار شده باشند . بعد همین جمعیت گفته بودند : "اگر زن بی حجاب یا فرد مشروب خواری اینجا ببینیم ، جلوی همه مردم حد اسلامی را جاری می کنیم" بزرگ ده هم که آدم متنفذ و پولداری بود و همه این بی‌عفتی‌ها از گور او بلند می‌شد ، فرار کرده بود . آقا فرستاده بودند دنبالش . بعد به او گفته بودند : "شما دهی را که توی آن امام‌زاده است ، به مرکز فساد تبدیل کرده‌ای ؟" بعد هم همین آدم ‌ به یکی از مریدان شهید نواب تبدیل شد و بساطش را جمع کرد.

برچسب‌ها