توسل شهید اندرزگو به صاحبالزمان (عج)
شهید سیدعلی اندرزگو: دیگر نمیدانم چطور توسل پیدا کردم! گفتم: آقا این زن و بچه در این بیابان غربت امشب در نمانند. آقا! اگر من مقصرم، اینها تقصیری ندارند.
به گزارش خبرگزاری حیات، سال52 شش یا هفت ماه بعد از جریان دستگیری و آزادی ما از زندان، در تهران خدمت آقا سید علی اندرزگو رسیدیم او جریانی را به صورت خاطره بازگو کرد: تحت تعقیب بودیم، رفتیم به سوی افغانستان، میبایست از طریق مشهد قاچاقی میرفتیم، در بین راه رودخانۀ بزرگی آن جا وجود دارد، آب موج میزد سر راه ما، من دیدم با زن و بچه امکان عبور برایمان نیست، یقین داشتم منزلمان محاصره است و مأموران ساواک به خانهمان ریختهاند و در سطح ایران برای پیدا کردن من در تلاش هستند یقینا ژاندارمری ما را میگرفت و از قبل هم به سراسر کشور مخابره شده بود، همان جا متوسل به وجود آقا امام زمان(عج) شدیم.میگفت: دیگر نمیدانم چطور توسل پیدا کردم! گفتم: آقا این زن و بچه در این بیابان غربت امشب در نمانند. آقا! اگر من مقصرم، اینها تقصیری ندارند.یکباره مردی را سوار بر اسب دیدم که به ما نزدیک میشود، جویای حال ما شد. گفتم: میخواهیم از آب عبور کنیم او بچه را بلند کرد و در سینه خودش گرفت من پشت سر او و خانم هم پشت سر من سوار شد او با اسب به آب زد؛ در حالی که اسب شنا میکرد راه نمیرفت آن طرف آب، ما را گذاشت زمین.بعد از رسیدن به آن طرف، من سجدۀ شکری به شکرانۀ این که پروردگار عالم دست ما را این جا گرفت به جا آوردم در حال سجده به این فکر افتادم که این شخص چه کسی بود پیش خودم گفتم از ایشان هم تشکر بیشتری بکنم.از سجده برخاستم همین طور خوشحال بودم، دیدم که اسب سوار نیستم و رفته است در همین وقت با خودم گفتم: لباس هایم را در بیاورم تا خشک شود نگاه کردم، دیدم به لباسهایم یک قطره آب هم نپاشیده به کفش و لباس و چادر همسرم نگاه کردم، دیدم خشک است دو مرتبه به سجده افتادم و از رحمت خاص پرودگار عالم که در این جا شامل حالم شده بود حالت خاصی به من دست داد و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن خانمم میگفت: چیه؟ چی شده؟گفتم: اگر تا امروز رحمت خاص را به چشم ندیده بودم، امروز آن واقعیت برایم مجسم شد آیا قطره آبی روی لباسها با کفشت میبینی؟ همان حالت نیز به همسرم دست داد و آن جا بود که حس کردم همسرم هم که اضطراب خاطر داشت، از وجود او رفته است.این جریانی است که تا این وقت هیچ جایی نگفتم (اردوگاه کوچک شماره ۵ تکریت که محل تبعید بسیاری از فعالان فرهنگی اردوگاه ها بود، محل مناسبی شد که حاج آقا ابوترابی برخی خاطرات ناگفتهی خویش را بیان کند.) ولی خوب، فکر میکنم این جا جایش باشد ایشان فرمود: آن طرف آب روستایی بود رفتیم توی روستا چندان ما را تحویل نمیگرفتند جایی بود که معلوم بود هرکس میآید میخواهد به طور قاچاق به افغانستان برود لذا نمیخواستند من را تحویل بگیرند یکی از آن خانهها، بالاخره، با رو در بایستی شب ما را راه دادند؛ به این عنوان که فقط شب آن جا باشیم در آن شب، صحبتهایی کردیم که از آن جمله، صحبت از گاوشان شد.گفت: گاوی داریم که شیرش خشکیده و مدتی است که از این مختصر نعمت خدا که بهرهمند ماندهایم این تنها سرمایهی ما بود پیش خود گفتم: یک توسلی میکنیم و همین جوری دستی به سینۀ گاو کشیدیم کار به جایی رسید که آنها مثل امامزاده دور ما جمع شدند؛ چرا که در همان وقت، یک مرتبه سینۀ گاو پرشد از شیر همان موقع آمدند و دوشیدند؛ اما با گریه و شوق نگذاشتند ما جایی برویم و مدتی که میخواستیم مخفی باشیم، آنها ما را به زور نگه داشتند.این ناقلش آن شهید بزرگوار است که اگر کسی دیگری برای انسان نقل کند، انسان نمیتواند باور و یقین کند ولی ایشان در صداقتش اصلا جای کمترین خدشهای نبود و آن چنان با اخلاص زندگی میکرد که هیچ پروایی نداشت که الان دستگیر بشود، یا الان به شهادت برسد.به نقل از سیدآزادگان مرحوم ابوترابی