کد خبر 116565
۱۵ شهریور ۱۳۹۳ - ۰۰:۰۰

رسوایی خائن گوش بریده اردوگاه

خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده سیدحمزه اکوانی است:

بعضی وقت ها دور از چشم بقیه سربازان برای بچه ها مهر و تسبیح می آوردند و موقعی که بچه ها را کتک می زدند بعد خودشان می آمدند و گریه می کردند نهایت وقتی متوجه می شدند آنها را از اردوگاه بیرون بردند. در سال های اول در هر آسایشگاه یک آفتابه به دیوار وصل و لوله آفتابه به شلنگی وصل بود که بیرون می رفت. گاهی داخل حمام جهت دستشویی های اضطراری و سبک و آن هم به صورت سرپایی استفاده می کردیم ولی کم کم با فشار صلیب سرخ توانستیم داخل هر آسایشگاه یک توالت سیار درست کنیم و یک حوضچه کوچک جهت انجام برخی امورات که البته این ها در سالهای آخر انجام گرفت بعد از سفر نماینده سازمان ملل از گروه ها و وضعیت نامناسب آن ها تا حدودی وضعیت بهتر شد. برای حمام کردن آب گرم نبود و ما با المنت آب گرم می کردیم. البته گاهی مقداری نفت می دادند که بسیار کم بود. رمز موفقیت اسرا اتحاد، وحدت، ایمان و اعتقادی بود که باعث شد بتوانند سالها خود را در دل مملکت دشمن با توجه به فشارهای متفاوت حفظ و مقاومت نمایند. اگر این وحدت و اتحاد در بین ملت نبود، این ایران به قله های سربلند در زمینه های سازندگی، علمی، فرهنگی و هسته ای نمی رسید. دشمن همیشه سعی می کرد به شکلی در بین این صفوف رخنه و شکاف ایجاد نماید لذا در میان اسرا یک نفر بنام رضا زاغی بود که فردی بسیار نالایق و بدجنس بود نه تنها جاسوسی می کرد بلکه به هر کار زشت و غیر انسانی دیگر هم دست می زد، تا اینکه یک روز با طرح برنامه ای وسیع از هر آسایشگاه یک نفر مأمور شد که در ساعتی معین در دستشویی ها حاضر شود جهت تنبیه رضا زاغی، در این موقع در اردوگاه موصل بودیم و قریب بر ۱۴ آسایشگاه داشتیم در وقت مشخص شده افراد حاضر شدند و وقتی که ایشان آمد هرکس وظیفه ای داشت اعم از نگهبان، نظافت و کتک کاری، در این موعد گروهی مسئول کتک کاری بودند گوش رضا زاغی را بریدند و داخل دستشویی انداختند که دیگر قابل استفاده و پیوند نباشد لذا یک مرتبه رضا زاغی با گوش بریده و سر و گردن خونی به میان اردوگاه دوید و فریاد زد که نگهبانان آمدند و رضا را برده و بقیه را به آسایشگاه برگرداندند. پس از پانسمان مختصری رضا با چند نفر دیگر از افسران عراقی که وی را اسکورت می کردند داخل آسایشگاه شد تا افراد را شناسایی کند. ایشان هم آن قدر نامرد بود که هرکسی که اطلاع داشت اهل دعا و اهل نماز و عبادت است به عراقی ها نشان می‌داد. در هر صورت تعدادی از بچه ها را بردند و خیلی آن ها را اذیت کردند و چند نفر را هم به جای دیگر بردند و بعد ها فهمیدیم که به اردوگاه دیگری رفته اند. در ضمن رضا زاغی را هم به اردوگاه دیگری فرستادند. بلی این سزای کسی بود که به هم وطن خود خیانت کند و تنها راه پیروزی دشمن هم از این طریق است. به قول معروف با جدایی و دو دستگی و تفرقه است که می توان حکومت کرد. علی رغم این که ما اسیر دشمن بودیم ولی دشمن همیشه وحشت داشت و نگران بود و بارها در داخل اردوگاهها با مأمورین درگیری داشتیم، آن وقت فرماندهان آن ها می آمدند و می گفتند که شما با چه جرأتی با سربازان ما درگیر می شوید.

برچسب‌ها