کد خبر 115891
۲۵ خرداد ۱۳۹۳ - ۰۰:۰۰

8 ساعت پیاده روی در جاده های رملی به دیدار حضرت آقا می ارزید

8 ساعت پیاده روی در جاده های رملی به دیدار حضرت آقا می ارزید

از آقا و بچه ها خداحافظی کردم و برای سوارشدن به ماشین به ایستگاه مربوطه رفتم. ماشین جا نداشت،برگشتم خانه آقا، روز بعد هم پس از خداحافظی به ایستگاه رفتم، این بار هم ماشین خراب بود (دلگان یک ماشین داشت و روزی یکبارمی آمد)مجددا به خانه آقا برگشتم.بچه ها زدند زیر خنده که بازآمدی؟! من هم که دلم خانه آقا بود، خیلی از این وضع ناراحت نبودم...

آنچه در ادامه می خوانید خاطرات کوتاهی از مرحوم مهندس حاج «علی رضا رمضانی»؛ رزمنده دوران دفاع مقدس و از کارکنان خدوم و بسیجی و پیشکسوت بنیاد شهید و امور ایثارگران است که پس از انتشار خاطراتی از چند تن از همراهان رهبر معظم انقلاب در ایام تبعید ایشان در ایرانشهر، به درخواست تحریریه پایگاه اطلاع رسانی نوید شاهد به نگارش درآمد. به امید آنکه خاطرات آن ایام به بوته فراموشی سپرده نشود و علاقمندان به انقلاب اسلامی و عاشقان آن رهبر فرزانه، تصویر روشن تری از آن روزها به خاطر داشته باشند و انتشار این متون به ثبت تاریخی یکی از مقاطع مهم و رویدادهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی منتهی گردد.***«درسال 57 درشهرستان سیب وسوران ازتوابع شهرستان سراوان در استان سیستان به عنوان سپاهی بهداشت درحال خدمت سربازی بودم. شنیدیم که آیت الله عبدالحسین دستغیب را به سراوان تبعید کرده اند. ازآن زمان به بعد به همراه چند نفر از دوستان، پنجشنبه و جمعه به شهر می آمدیم و برای دیدار ایشان به مسجد و یا منزل ایشان می رفتیم و ازکلام و معنویت شان استفاده می کردیم. یک روزکه به شهرآمدیم دوستان شهری که ما را دیدند، گفتندکه؛ به مسجد و خانه آقای دستغیب نروید. ساواک هرکس را که با ایشان در ارتباط باشد دستگیر کرده است. تا مدتی ارتباط قطع شد تا اینکه متوجه شدیم، منزل را عوض کرده اند. پرس و جو کردیم و محل جدید را پیداکردیم وبا رعایت پنهان کاری به منزل ایشان می رفتیم.***درمرکز بهداشت(درمانگاه) دکتری داشتیم که افکار چپی (کمونیست) داشت و در ژاپن تحصیل کرده بود، ما با ایشان درخصوص اعتقادات خیلی بحث می کردیم و قرارگذاشتیم که اگر در بحث کم آوردیم از موقعیت وسمت کاری و دستگاه شاهنشاهی استفاده نکنیم. ولی ایشان طاقت نیاورد وپس ازمدتی درخواست تبعید ما را از بهداری شهرستان نمود و بهداری مرا به دلگان (توابع ایرانشهر) و دوستم (مرحوم سیدحمید اسدی) را به چابهار تبعید نمودند.»***«دلگان جاده نداشت و فقط با ماشین جیپ آهو و راننده بومی می توانستیم به محل بهداری برویم که یک بار درحین ماموریت رفتن به طوفان شن برخورد کردیم و مسیر راه دیگرمشخص نبود و نمی توانسیم روستای محل ماموریت را پیداکنیم تا اینکه به یک ساربان برخوردکردیم و به کمک او توانستیم به روستای مربوطه برویم.»***«در سروان شنیده بودیم که آقای خامنه ای وچندتن ازعلما رابه ایرانشهرتبعید کرده اند به همین لحاظ از تبعید شدن به دلگان خیلی ناراحت نشدم و به عشق دیدار ایشان وقتی به ایرانشهر رسیدم دریک خرابه لباسهایم راتعویض و سپس به منزل ایشان رفتم (حضرت آقا و بقیه علما و شهید حجت الاسلام رحیمی که بعد ازانقلاب امام جمعه خرم آبادشدودرحادثه 7تیربه درجه رفیع شهادت نائل شد ،دریک محل زندگی می کردند)»***«غذای کسانی که برای دیدارمی آمدند واطرافیان و خود ایشان آب دوغ یا آبگوشت بود و بچه ها هرچه اصرار می کردند که یک روز هم مثلا پلو بخوریم، آقا اجازه نمی دادند. موقعی که برای اقامه نماز می خواستند به مسجد جامع بروند. آقا همیشه جلو راه می رفتند و زعامت داشتند و بقیه علما و همراهان به پاس احترام پشت سرایشان حرکت می کردند.»***«زمانی که در ایرانشهر سیل آمد وحددا 80 درصد خانه ها تخریب و نانوایی ها همه خراب وبسته شده بودند و درشهر نان گیر نمی آمد، حضرت آقا یک پایگاهی در ایرانشهر دایر کردند و بلافاصله به علماومتمولین وآشنایان شهرستان زاهدان تلفن و مشکل را اعلام کردند که بلافاصله نان برای شهر ارسال شد وسپس به علماومتمولین وآشنایان دریزد ومشهد تلفن زدند وآنها نیز وسایل وامکانات اولیه زندگی را برای مردم منطقه فرستادند.»«مسجد جامع شهر(مسجد آل رسول ایرانشهر) تخلیه و وسایل ولوازم ارسالی ازیزد ومشهد درآن گرد آوری شد وسپس طی یک برنامه ریزی دانشجویان زائر رابرای شناسایی وتحویل محموله کمک به منطقه اعزام نمودند.به ماسفارش کردند که در محل خدمت به مردم سر بزنیم و از نزدیک با مشکلات آنها روبرو وگزارش تهیه نماییم تا بعدها بتوانیم برای مشکلات مردم چاره اندیشی کرد که ماهم اینکار را کردیم.درمنطقه دلگان خانه خشت وگلی خیلی کم بود و بیشتر مردم در کپر (ازچادرموی شتروبرگهای درخت خرما ساخته شده بود) زندگی می کردند. یک روزآقا فرمودند: امروز یک پیرمردی ازدلگان آمده بودخیلی آدم سرزنده وفهمیده ای بود. ازایشان پرسیدم وضعیت منطقه چطوراست؟ او اعلام کرد: «های های آب و وای وای نان» (یعنی آب فراوان است وگندم برای خوردن نداریم ) »«از مردم منطقه که می پرسیدیم باتوجه به آب فراوان و حاصلخیزبودن زمین چرا زراعت نمی کنید. می گفتند: «گوسفندان خان می آیند (درسیستان وبلوچستان آن زمان هرمنطقه دارای یک خان بود که همه به اوخدمت می کردند) وگندم ها را می خورند و وقتی آنها را از زمین بیرون می کنیم خان ژاندارمری به سراغ ما می فرستاد و ژاندارمری هم نه تنها از ما حمایت نمی کند بلکه مبلغی از ما بزور می گیرد تا ما را آزاد کند لذا چرا کشت کنیم؟!.»***«در بهداری(درمانگاه) تهیه غذا وخورد و خوراک بعهده خودمان بود. هفته ای یکبار برای تهیه آذوقه می بایستی به شهرایرانشهر می آمدیم (حداقل 4 ساعت رفت و4 ساعت برگشت) فقط توسط جیپ آهو آنهم درجاده رملی ودرپشت جیپ آنهم روی اثاثیه و وسایل مردم و روزی یکبارهم ماشین بیشترنمی توانست تردد کند، با تمام این سختی ودشواری راه ولی به عشق آقا برای آمدن به شهر همیشه پیش قدم می شدم .»«هردفعه که به شهرمی آمدم. به منزل حضرت آقا می رفتم و چندروزی در آنجا می ماندم و به بچه ها(برای رسیدگی به اوضاع مردم شهر)کمک می کردم. یک دفعه که به شهرآمدم پس تهیه آذوقه، قرارشد فردا راهی محل خدمت (درمانگاه دلگان)شوم. از آقا و بچه ها خداحافظی کردم و برای سوارشدن به ماشین به ایستگاه مربوطه رفتم ولی ماشین جا نداشت که مرا ببرد، لذا برگشتم خانه ی آقا ، روز بعد نیز پس از خداحافظی به محل ماشین رفتم ، این بار ماشین خراب بود (منطقه دلگان یک ماشین داشت وآنهم روزی یکبارمی آمد ومی رفت ) مجددا به خانه آقا برگشتم بچه ها زدند زیر خنده که بازآمدی (ما هم که دلمان خانه آقا بود خیلی ازاین وضع ناراحت نبودیم) تا اینکه روزسوم ماشین آمد و برای ما هم درپشت آن جا بود و رفتیم به محل خدمت.»نویسنده و راوی : علیرضارمضانی/ شهریور ماه 1392

برچسب‌ها