کد خبر 114873
۱۴ بهمن ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰

معراج روحانی/خاطره

پرسیدم: چی شده؟ گفت: حاجی می گوید چون بچه ها لباس غواصی داشتند، احتمال اسارتشان زیاد است...

تهران_حیات  در سال 1362 بعد از عملیات خیبر لشکر ثارالله در محور شلمچه مستقر شد. بین مواضع رزمندگان اسلام و دشمن حدود چهار کیلومتر آب فاصله بود و رزمندگان برای شناسایی مواضع دشمن می بایست از آن عبور می کردند. یک شب که با موسایی پور و صادقی که هر دو لباس غواصی داشتند، به شناسایی رفته بودیم، آنها از ماجدا شدند و به جلو رفتند. وقتی تأخیرشان طولانی شد فهمیدیم برایشان اتفاقی افتاده است. با قایق به جلو رفتیم. هرچه گشتیم اثری از آنها نبود. وقتی کاملاً از پیدا کردنشان نا امید شدیم و فرصت زیادی هم برای مراجعت نداشتیم بدون آنها به عقب برگشتیم. حسین یوسف اللهی با دیدن قایق ما به جلو آمد. وقتی ماجرا را برای او تعریف کردیم، خیلی از این قضیه ناراحت شد. شهادت بچه ها یک مصیبت بود و اسارت شان مصیبتی دیگر. و آن مصیبت این بود که منطقه با اسارت بچه ها لو می رفت و دیگر امکان عملیات نبود. حسین سعی کرد هر طور شده خبری از بچه ها بگیرد. او ما را برای پیدا کردن بچه ها به اطراف فرستاد ولی همه دست خالی برگشتیم. حسین به خاطر حساسیت موضوع با حاج قاسم سلیمانی فرمانده لشکر تماس گرفت و او را در جریان این قضیه گذاشت. حاج قاسم هم خودش را سریعاً به جلو رساند و با حسین به داخل سنگری رفت و مشغول صحبت شدند. وقتی بیرون آمدند حسین را خیلی ناراحت دیدم. پرسیدم: چی شده؟ گفت: حاجی می گوید چون بچه ها لباس غواصی داشتند، احتمال اسارتشان زیاد است. لذا ما باید زود قرار گاه مرکزی را خبر کنیم. پرسیدم می خواهی چه کار کنی؟ گفت: هیچی من به قرارگاه خبر نمی دهم. گفتم: حاجی ناراحت می شود. گفت: من امشب تکلیف لشکر و این دو نفر را روشن می کنم و فردا میگویم برای آنها چه اتفاقی افتاده است. بعد از اینکه حاج قاسم رفت باز هم بچه ها با دوربین همه جا را نگاه کردند و تا جایی که امکان داشت جلو رفتند، ولی فایده ای نداشت. صبح روز بعد که در محوطه مقر بودیم، حسین را دیدم که می گفت هم اکبر موسایی پور را دیدم و هم صادقی را. پرسیدم کجا هستند، گفت: جایی نیستند. دیشب آنها را در خواب دیدم که هر دو آمدند. اکبر جلو بود و حسین پشت سرش. اکبر توی خواب به من گفت: ناراحت نباشید عراقی ها ما را نگرفته اند، ما بر میگردیم. پرسیدم اگر اسیر نشده اند چطور بر می گردند؟ گفت: احتمالاً شهید شده اند و جنازه هایشان را آب می آورد. پرسیدم حالا کی می آیند؟ گفت: یکی شب دوازدهم و دیگری شب سیزدهم. شب دوازدهم از اول مغرب مرتب لب آب می رفتم و به منطقه نگاه می کردم که شاید خواب حسین تعبیر شود ولی خبری نشد. اواخر شب خسته و نا امید به سنگر برگشتم و خوابیدم. حوالی ساعت 4 صبح با صدای زنگ تلفن صحرایی از خواب پریدم. اکبر بختیاری که آن شب نگهبان بود مضطرب و شتابزده گفت: حاج حمید زود بیا اینجا یک چیزی روی آب است و به این سمت می آید. حاج اکبر مسئول خط و حسین هم لب آب ایستاده بودند. مدتی صبر کردیم، دیدیم جنازه شهید صادقی روی آب است. حسین جلو رفت و آن را از آب گرفت. شب سیزدهم هم حدود ساعت دو یا سه شب بود که موج های آب پیکر اکبر را به ساحل آورد و خواب حسین کاملاً تعبیر شد. منبع: کتاب لحظه های آسمانی

برچسب‌ها