فرصت نماز
در آن لحظه بچه ها از خط تماس گرفتند که تک دشمن شروع شد و به سردار خبر دهید...
تهران_حیات
محور
پیرانشهر بودیم. برای عراقی ها راهی جز عقب نشینی باقی نمانده بود. سردار، مدام
بین خط و مقر لشکر در رفت و آمد بود. تا عصر، فرصت خواندن نماز را نیافت. ساعتی تک
های دشمن قطع شد و اسماعیل در فضای باز جلوی سنگر آماده ادای نماز بود. در آن لحظه
بچه ها از خط تماس گرفتند که تک دشمن شروع شد و به سردار خبر دهید تا با ما تماس
فوری بگیرد. سردار دست هایش را برای گفتن تکبیره الاحرام بلند کرد که سریع به سمت
او دویدم و ماجرا را گفتم. خنده ای کرد و گفت: "بگذار نمازم را بخوانم! پاسخ
عراقی ها بماند برای بعد.”
راوی:
اسماعیل محمدی