آخرین بار/خاطره
من این دفعه بر نمی گردم
تهران_حیات
کنار ماشین که رسید گفت: جورابم را جا
گذاشتم.
رفت داخل خانه و من را صدا زد.
وقتی رفتم داخل گفت: با من مشکلی نداری؟
گفتم: نه
گفت مادر من مثل مادر خودت است.
من این دفعه بر نمی گردم و شهید می شوم.
همین هم شد آن دفعه بار آخری بود که او
را می دیدیم.
روایتی از زندگانی سردار شهید حاج یونس
زنگی آبادیمنبع: کتاب مثل مالک