شریک محنت دیگران/خاطره
گفتم: منصور! نان را کجا بردی؟ گفت: کدام نان!...
تهران_حیات
یک
روز وقتی از باغ برگشتم دیدم شلوار منصور به آرد آغشته شده. چون آن سال ها به لحاظ
اقتصادی سال های بدی بود ما برای خرید مایحتاج مان بیشتر آرد و گندم به فروشنده ها
می دادیم. حدس زدم که او برای تهیه چیزی آرد فروخته است. این بود که گفتم: اگر
چیزی می خواستی بخری باید به جای آرد گندم می دادی. حالا بگو ببینم چی خریدی؟ طفره
رفت و جواب نداد. سوال را چند بار دیگر هم تکرار کردم ولی بی نتیجه بود. ماجرا
ماند تا یکی دو روز بعد متوجه شدم که قبل از ناهار آمد خانه و یک نان لواش از سفره
برداشت و دوید طرف مدرسه. رفت و برگشتش بیشتر از چند دقیقه طول نکشید. وقتی برگشت ما
نشسته بودیم دور سفره. منصور آمد و آهسته نشست سر سفره. طورری وانمود می کرد که
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.من گفتم: منصور! نان را کجا بردی؟ گفت: کدام نان!
گفتم:
همان نانی را که چند لحظه پیش آمدی و از سر سفره برداشتی.
گفت:
اگر بگویم دعوایم نمی کنی؟گفتم نه بگو.گفت: یکی از هم کلاسی هایم سر کلاس از
گرسنگی دلش را گرفته بود و گریه می کرد. من هم نان را بردم به او دادم. در این جا
حس کردم وقتش است که درباره ی آرد چند روز پیش هم از او سوال کنم. این بود که
گفتم: قضیه آرد آن روز چی بود؟ سرش را انداخت پایین و بعد از کمی مکث گفت: آن را
هم بردم برای یکی از بچه ها که نان نداشتند.
راوی: ناصر ستاری برادر شهید ستاری
منبع:
کتاب پیک افتخار