کد خبر 114099
۳ دی ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰

هر روز با آقام حرف میزدم

هر روز با آقام حرف میزدم

یک عمر هرچی گفتم به من میخندیدند، یک عمر هرچی میخواستم به مردم محبت کنم، فکر کردند من آدم نیستم.

تهران_حیاتاسمش عبدالمطلب بود، کر و لال بود. پسرعموش غلام رضا هم شهید شده بود. یه روز‌ عبدالمطلب اومد بغل دست قبر غلام رضا نشست، بغل دست قبر این شهید با انگشت چارچوب قبر کشید، روش نوشت: شهید عبدالمطلب اکبری، بعد اشاره کرد ‌نگاه کنید! ما هم گفتیم: چی میگی بابا!؟ محلش نذاشتیم. طفلک سرش رو پائین انداخت رفت. رفت جبهه، ده روز بعد پیکرش رو آوردند دقیقاً تو همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند. توی وصیت نامه اش نوشته بود : یک عمر هرچی گفتم به من میخندیدند، یک عمر هرچی میخواستم به مردم محبت کنم، فکر کردند من آدم نیستم، مسخره ام کردند، یک عمر هرچی جدی گفتم، شوخی گرفتند... اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف میزدم و آقا بهم گفت: تو شهید میشی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد، این رو هم گفتم اما باور نکردید!

برچسب‌ها