صیاد دلها/خاطره
خاطره ای از شهید صیاد شیرازی
تهران_حیات
حدس زدم خوابه بهترین فرصت
بود. پوتینش را از جلوى سنگر برداشتم و دویدم توى آشپزخانه. فرچه و قوطى واکس را
از توى کشوم برداشتم و شروع کردم. هنوز یک لنگه اش مانده بود که سروکله یکى از
افسرها پیدا شد. حدس زدم که آمده دنبال پوتین تیمسار. به روى خودم نیاوردم. حتی از
جا بلند نشدم. تندتند فرچه مى کشیدم. یک دفعه، سر و کله خودش پیدا شد. به آن افسر
گفت: "شما گفتید پوتین هاى منو واکس بزنه؟"
- نخیر، به هیچ وجه. آمد طرفم، نزدیکم که رسید، گفت: "پسرم،
شما خودت باید دو سال خدمت سربازیت رو انجام بدى، منم باید خودم پوتین هام رو واکس
بزنم."
نشست روى زمین. پوتین ها را
ازم گرفت و شروع کرد به فرچه کشیدن. دست خودم نبود; دوستش داشتم.