لباس نو/ خاطره
خاطره ای کوتاه از شهید فتح الله شهرینی
تهران - حیاتاز در که آمد، تعجب کردم. دوباره همان لباس های همیشگی کهنه تنش بود. جا خوردم. از خودم پرسیدم: یعنی چه!؟ بهش
گفتم ننه کت و شلوارت کجاست؟ لبخند زد و گفت: ننه سرت سلامت باشد گفتم: فتح الله.. ! گفت: به خدا ننه باز ... گفتم : باز چی پس؟ گفت : دوستم عروسی داشت ... گفتم: بخشیدی؟ گفت: نه مکثی کرد و سرش را پایین انداخت. گفتم: نه ؟ من من کرد و گفت: می دونی ننه...
راستش هدیه دادم گفتم: کت و شلوار را؟ گفت به خدا ننه مال
دنیا مال دنیاست؛ فقط نگاهش کردم. با خودم گفتم: این دیگه کیه من که نشناختمش.