کد خبر 111451
۴ آبان ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰

فقط یک بغل بابا/ دلنوشته

فقط یک بغل بابا/ دلنوشته

نه،خوابش نمی برد.مدام بی تابی می کند.بی قرار بی قرار است.از چشمان بابا ندیده اش ،غنچه غنچه اشک شکفته می شوند و راهشان را به سوی لبان کوچکش کج می کنند و ناگهان زیر گلویش محو می شوند.لا لایی برایش بخوانید شاید آرام شود و خوابش بگیرد...

تهران - حیاتلا...لا...گل ...پونهنمی شود.خوابش نمی برد.تشنه است شاید و یا گرسنه؟!شیرش بدهید حالش خوب می شود...نه ،شیر هم آرامش نمی کند.دل درد دارد گویا ویا گوشش نابهنگام درد گرفته است.نه،کمی پیشتر که خوب بود،ناگهان شروع به داد و فریاد و گریه کرد...نکند بابا می خواهد که چنین بی تاب است و گریان.شاید دلش برای آغوش پدر تنگ گرفته است...نمی شود.او که نمی داند،بابا دیگر نیست.اصلا می داند بابا کیست؟!بابا چیست؟!...یک هفته است که آغوش گرم پدر را حس نکرده و دستان مهربان بابا صورت لطیفش را نوازش نکرده است.بابا را که نمی توانیم دوباره برایش بیاوریم.صورت بابا در میان قاب عکسها است.خودش در جبهه جا مانده و یادش در قلبها.چه کنیم؟!صدایش بزنید،شاید خودش بچه را آرام کند...بچه تو را می خواهدبچه بابا می خواهدبچه آغوش گرم و دستان نوازشگر تو را می خواهد...راستی !شاید قاب عکس بابا ،کودک را آرام کند.بابا که نیست،قاب عکسش که هست.کنارش بگذارید طوری که بنگرد و حس کند بابا در کنارش زانو زده و او را می نگرد......آرام شد.دارد به خواب می رود...آه! بنگرید،صورت چون ماهش به خنده نشسته است.گمانم بابا را دارد به خواب می بیند...شاید این بار بابا دارد در گوشش لالایی می خواند و آرامش می کند.خوب گوش کنید صدایش شنیده می شود..لا..لا..لا..لاای فرزند شهیدم... کودک پدر ندیده ام...آرامه آرام، لبخندی به لطافت گلهای بهاری بر لبانش نقش بسته است.او فقط بابا می خواست .فقط یک بغل بابا...