ترکش جزئی/ خاطره
خاطره ای کوتاه از شهید قسمت شیرازی
تهران - حیاتبار سفرش را بست؛ دلم میخواست کنارم بمونه.
گفتم:خانواده دل تنگ تو هستند، کمی بیشتر پیشمون بمون. نگاهی از سرِ مهر به من
انداخت و گفت: پدر جان اگر یک ترکش کوچک به من اصابت کند، دیگر به جبهه نخواهم
رفت. دیگر کلامی نگفتم. قسمت رفت و به خواست خدا شاهد بزمگاه عشق حق گشت و سربی
داغ به جمجمه اش نشست و کلامش خیلی زود به حقیقت پیوست. او در اوج زیستن به آسمان
پر کشید.