چادرم رو بر ندارید/ خاطره
خاطره ای کوتاه از شهیده طیبه واعظی
تهران - حیاتصاحب خانه
اش میگفت طیبه که به خانه ما آمد، بی حجاب بودیم. این قدر پند و نصیحت کرد و قرآن و دعا گفت که ما دیگر یک تار
مویمان را نگذاشتیم پیدا شود.
ساواک که
اومد بردش و دستبند زده بودن دستش، گفت:" مرا بکشید ولی چادرم رو بر ندارید".