ساقی تشنه/ خاطره
خاطره کوتاه به مناسبت سالگرد شهادت شهید مجید پازوکی
تهران
– حیات
هر روز
وقتی برمی گشتیم بطری آب من خالی بود اما بطری مجید پر بود، به خاطر این که اگر
رزمنده ای تشنه باشه بطری خودش رو بده به اون. توی این حرارت آفتاب لب به آب نمی زد.
یک بار به یک خاکریز رسیدیم که جلوش سیم خاردار کشیده بودند. روی سیم خاردار دو شهید
افتاده بودند و پشت سر آنها چهارده شهید دیگر.بعضی از آنها را می شناخت. جمجمه شهدا
با کمی فاصله روی زمین افتاده بود. مجید بطری آب را برداشت روی دندانهای جمجمه می ریخت
و گریه می کرد و می گفت: "بچه ها! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به خدا نداشتم.
تازه آب براتون ضرر داشت!" ... مجید روضه خوان شده بود و ...