خاطراتی از سردار شهید محمود کاوه
تاریخ انقلاب اسلامی همواره شاهد ظهور چهره هایی بوده است که در تمام صفات انسانی برتری داشته و بنا به فرموده ی رهبر معظم انقلاب، افرادی بوده اند که هم آمادگی خودسازی و هم دیگرسازی را داشته اند، به نحوی که با بهره گیری از چهره های صدر اسلام، تبدیل به ستارگان درخشانی گردیدند چنانچه نمونه ی آن، فاتح سرزمین های کردستان، شهید محمود کاوه می باشد.
تهران - حیاتاو می گفت ترکش های سَرَش را با آهن ربا دَر می آورد!؟مصطفی لعل شاطری: تاریخ انقلاب اسلامی همواره شاهد ظهور چهره هایی بوده است که در تمام صفات انسانی برتری داشته و بنا به فرموده ی رهبر معظم انقلاب، افرادی بوده اند که هم آمادگی خودسازی و هم دیگرسازی را داشته اند، به نحوی که با بهره گیری از چهره های صدر اسلام، تبدیل به ستارگان درخشانی گردیدند چنانچه نمونه ی آن، فاتح سرزمین های کردستان، شهید محمود کاوه می باشد.سردار شهید محمود کاوه در اول خرداد سال 1340 در یکی از محلات شهر مشهد در خانواده مذهبی دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را که به پایان برد و به توصیه پدر مشغول فراگیری علوم دینی گردید. در جلسه ای که همراه پدرش خدمت مقام معظم رهبری (که آن زمان امام جماعت مسجد امام حسن مجتبی (ع) بودند) رسید ایشان فرمودند: اگر محمود درس کلاسیک را به اتمام برساند و سپس به دروس حوزوی بپردازد بهتر است و با این توصیه محمود در مدرسه راهنمایی علامه قزوینی به ادامه تحصیل پرداخت.با شرکت در جلسات مذهبی و روشنگرانه شهیدان هاشمی نژاد و کامیاب، تفکر مبارزاتی و ضدحکومتی او شکل گرفت و با تکثیر و پخش نوار و اعلامیه های حضرت امام(ره)، به دیگر انقلابیون پیوست و در راهپیمایی های سال 1357 فعالانه شرکت کرد و تا مرز شهادت پیش رفت.با تشکیل سپاه پاسداران، در تاریخ 15/03/58 به عضویت این نهاد مقدس درآمد و پس از گذراندن دوره آموزشی در پادگان امام رضا (ع) به عنوان مربی تاکتیک به آموزش پاسداران و بسیجیان خراسان پرداخت و با عزیمت امام راحل به جماران به عنوان سرپرست یک گروه بیست نفره جهت حفاظت از بیت امام به تهران اعزام شد و با شروع جنگ تحمیلی، جماران را به مقصد جبهه های جنوب ترک کرد. او با اوج گرفتن درگیری های ضدانقلاب در کردستان وارد عرصه نبرد با ضدانقلاب داخلی شد و با اتخاذ تاکتیک های هجومی، عملیات ضدکمین را علیه ضدانقلاب طراحی و به اجرا درآورد و دشمن را آواره کوه ها نمود. موفقیت های او باعث شد که ضد انقلاب جایزه هنگفتی را برای سر او بگذارد. آزادسازی مناطق زیادی از کردستان به فرماندهی او صورت گرفت و در عملیات های والفجر 2 و 3 و 4 و 9 و کربلای 2 نقش اصلی را ایفا نمود و در طول دوران دفاع مقدس بارها و بارها مجروح گردید ولی به دلیل همت والایی که داشت هیچ گاه سنگر دفاع را ترک نن نمود ، اما سرانجام در یازدهم شهریور 1365 در سن 25 سالگی هنگامی که برای تصرف ارتفاعات مهم 2519 پیشاپیش رزمندگان اسلام در حرکت بود بر اثر اصابت ترکش خمپاره به فیض عظمای شهادت نایل آمد.شهید کاوه علاوه بر شجاعت و دلیری دارای روابط اجتماعی بسیارخوب و پسندیده ای بود، به نحوی که تمام افرادی که با او در ارتباط بودند، همواره از وی خاطراتی شنیدنی به یاد داشتند که شاید ذکر تنها تعدادی از آن ها، خالی از لطف نباشد.وقتی فهمیدم رفته است، زدم زیر گریه!شهید کاوه نه تنها در جبهه و مناطق کردستان کار و تلاش شبانه روزی داشت بلکه در روزهای کوتاهی که به مرخصی می رفت تمام فکر و ذهنش در ساماندهی برنامه های تیپ بود و از هیچ کوششی در این راه دریغ نداشت و واقعا مجسمه کار و تلاش مضاعف بود، به نحوی که خاطرات همسر شهید کاوه شاهدی است بر این مدعا؛او می گوید: یک بار نشنیدم که محمود بگوید خسته شدم! بابت آن همه زحماتی هم که می کشید هیچ چشمداشتی نداشت. من حتی ندیدم وقتی را برای مرخصی در نظر بگیرد. هر وقت می آمد مشهد، دنبال تدارکات و جذب نیرو بود. روزها می رفت سپاه و کارهای اداری را پیگیری می کرد. شب ها هم که می آمد خانه، تا دیروقت با دوستانش جلسه می گذاشت. تازه وقتی آن ها می رفتند تلفن زدن های محمود به جبهه شروع می شد. از پشت جبهه هم نیروها را هدایت می کرد. وقتی هم که فرصت بیشتری داشت مطالعه می کرد تا برای سخنرانی هایی که این طرف و آن طرف داشت آماده شود. او دائم دنبال همین کارها بود. نمی دانم خدا چه در وجود این انسان قرار داده بود که اصلاً خسته نمی شد. شب حاج آقای محمودی از دفتر فرماندهی سپاه مهمانی داشت. چند تا از فرماندهان سپاه را با خانواده دعوت کرده بود. من هم دعوت بودم. محمود که آمد به اتفاق رفتیم منزل آقای محمودی. بیشتر مسئولین سپاه آمده بودند. خیلی کم پیش می آمد که این تعداد دور هم باشند. هر کدامشان بنا به کار و مسئولیتی که داشتند دائم تو جبهه ها بودند. مردها یک جا و زن ها اتاق دیگری بودند. از میان جمع، فقط دو سه نفر را می شناختم و بقیه را تا به حال ندیده بودم و نمی شناختیمشان. زود با هم انس گرفتیم و تا سفره را پهن کنند از هر دری صحبت کردیم. نیم ساعتی بعد از شام آماده رفتن شدیم. در حیاط به حاج آقا محمودی گفتم: آقا محمود را صدا بزنید و بگویید که ما آماده ایم. حاج آقا با تعجب نگاهی به من کرد و گفت: مگه شما خبر ندارید؟ گفتم: چی رو! گفت: رفتن آقا محمود را. یک آن فکر کردک اشتباه شنیدم، گفتم: کجا رفت؟! چرا به من چیزی نگفت! چند تا از خانم ها که تو حیاط بودند کنجکاو شده بودند که محمود کجا رفته و اصلاً چرا خبرم نکرده. آقای محمودی که فهمید من از رفتن محمود بی اطلاعم گفت: داشتیم شام می خوردیم که از منطقه به او تلفن زدند و کاری فوری داشتند، گوشی را که گذاشت رفت فرودگاه تا به منطقه برود. باورم نمی شد که هنوز نیامده راه بیفتد طرف کردستان. نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه. دست خودم نبود. آخر، چهار پنج ساعت بیشتر از آمدنش نگذشته بود. دفعه بعد که آمد مشهد با اعتراض گفتم: شما که می خواستی بری حداقلش چیزی به من می گفتی و بی خبرم نمی گذاشتی! در جوابم گفت: این قدر وقت تنگ بود که حتی نتوانستم برای خداحافظی معطل بشوم. بعدها بود که فهمیدم عراق در منطقه والفجر 9 پاتک زده و محمود باید بدون حتی یک لحظه درنگ به منطقه می رفته، به او حق دادم.خارج بروم که خرج روی دست دولت بزارم؟!یکی دیگر از ویژگی های شهید کاوه عشق و علاقه ی وافر وی به کشورش ایران بود به نحوی که خواهر این شهید بزرگوار، طاهره کاوه در خاطرات خود بیان می کند: یک روز تو خانه نشسته بودم، دیدم در می زنند؛ در را که باز کردم درجا خشکم زد،چرا که انتظار دیدن هر کس را داشتم غیر از محمود، آن هم با سر تراشیده و پانسمان کرده.بی اختیار گریه ام گرفت. گفتم: تو با این سر و وضعت چطور آمدی؟ چند روز دیگر در بیمارستان می ماندی و استراحت می کردی. گفت: دنیا جای استراحت نیست. باید بروم لشکر، کارِ زمین مانده زیاد دارم. پیدا بود برای رفتن عجله دارد.گفت: این چند روز خیلی به تو زحمت دادم، وظیفه ام بود که بیایم و تشکر کنم. فهمیدم برای رفتن جدی است. او زیر بار اعزام به خارج و معالجه در آن جا نرفته بود. گفتم: داداش! فکر می کنی کار درستی می کنی؟گفت: انسان در هر شرایطی باید ببیند وظیفه اش چیست.گفتم: تو اصلاً به فکر خودت نیستی. تو با این همه ترکشی که توی سرت داری به خودت ظلم می کنی.گفت: من باید به وظیفه ام عمل کنم.پرسیدم: خوب حالا چرا نمی خواهی بروی خارج؟گفت: اولاً اعزام به خارج خَرج روی دست دولت می گذارد و من هیچ وقت حاضر نیستم برای جمهوری اسلامی خرج بتراشم. در ثانی، باید دید وظیفه چیست؟ وقتی گریه ام را دید گفت: نمی خواهد این قدر ناراحت باشی. این ترکش ها چاره دارد. یک آهنربا می گذاریم رویش، خودش می آید بیرون!از بین لاله ها صحبت می کنمعلاوه بر بستگان شهید کاوه، همرزمان وی نیز از او خاطراتی بسیار شنیدنی به یاد دارند که شاید یکی از زیباترین این خاطرات نقلی باشد که مهدی الهی (همرزم شهید) بیان نموده است، که درباره ی آخرین روزهای قبل از شهادت شهید کاوه می گوید:هر روز رأس ساعت معین به دیدگاه رفته، هر آن چه را که می دیدیم ثبت می نمودیم و اطلاعات را با روزهای قبل مقایسه می کردیم. محمود دوربین قویی داشت که با آن، می توانستیم حتی سنگرهای کمین و سیم های خاردار را هم به خوبی مشاهده کنیم. یک روز وقتی در حال ثبت اطلاعات بودیم، محمود را دیدم که دوربین را روی یک نقطه متمرکز کرده است. به صورتش نگاه کردم، سرخ شده بود و قطرات اشک بر روی گونه هایش می غلتید. فهمیدم که چشمش به پیکر شهدایی افتاده که در بالای ارتفاع 2519 جا مانده بودند. با صدای محزون و لرزان گفت: «کی می شود برویم و شهدا را بیاوریم؟ وقتی آن ها را می بینم از زنده ماندنم بیزار می شوم.» شب دوم عملیات کربلای 2 محمود به همراه بچه ها به خط رفته بود. شب سختی بود و منجر به عقب نشینی بچه ها شد. وقتی گردان برگشت، محمود بینشان نبود. شهیدان قله 2519، محمود را نزد خود نگه داشته بودند. او از همان جا پر کشیده بود. هنوز صدایش را در آخرین تماسی که داشت، یادم هست که گفت: «از بین لاله ها صحبت می کنم.»منابع:1- صدوقی، حمیدرضا، کاوه معجزه انقلاب، مشهد: کنگره بزرگداشت سرداران شهید و بیست و یک هزار شهید استان خراسان، 1382.2- موسوی زاده، علی. همت و کار در سیره فرماندهان شهید، نشریه حضور، 1389، شماره 28.3- حقیقی، فرنگیس. یاد آفتاب، نشریه رشد معاصر، 1386، شماره 7.