شهید شیمیایی/ شعر
تهران - حیاتاتل متل راحله اخموی بی حوصلهمامان چرا گفت بگیر از پدرت فاصلهدلش هزار تا راه رفت بابا خسته کاره ؟مامان چرا اینو گفت ؟ بابا دوستش نداره ؟باید اینو بپرسه اگه خسته کارهپس چرا بعضی وقتا تا نیمه شب بیداره ؟نشونه بیداریش سرفه های بلندهشش ماه پیش تا حالا بغض می کنه ، می خندهشاید اونو نمی خواد اگه دوستش ندارهپس چرا روی تختش عکس اونو میذاره ؟با چشمای مریضش عکس و نگاه میکنهقربون قدش میره بابا ، بابا می کنهبا دست پر تاولش آلبومی رو که دارهاز کنار پنجره ور می داره می آرهبا دیده پر از اشک آلبومو وا می کنهرفیقای جبهه رو همش صدا می کنهآلبوم عکس بابا پر از عکس دوستاشهعکسی هم از راحله ست تو بغل باباشهبا دیدن اون عکسا زنده می شه،میمیرهبا یاد اون قدیما بابا زبون میگیرهقربون اون موقعا قربون اون صفاتوندست منم بگیرین دلم تنگه براتوناز اون وقتی که بابا دچار این مرض شدمامان چقدر پیر شده بابا چقدر عوض شدمامان گفته تو نماز برای بابات دعا کندستا تو بالا ببر تقاضای شفا کندیشب توی نمازش واسه باباش دعا کرددستاشو بالا برد و تقاضای شفا کردنماز چون تموم شد دعا به آخر رسیدصدای گریه های مامان تو خونه پیچیددخترکم کجایی؟ عمر بابا سر اومدوقت یتیم داری و غربت مادر اومددخترکم کجایی؟ بابات شفا گرفتهرفیقاشو دیده و ما رو گذاشته رفتهآی قصه قصه قصه یه دستمال نشستهخون سرفه بابا رو این پارچه نشستهبعد شهادت او پارچه مال راحله استدختری که در پی شکستن فاصله استکنار اسم بابا زائرکربلایییه چیز دیگه نوشتن شهید شیمیایی