دقت در بیت المال/ خاطره
خاطره ای کوتاه از زبان مادر سردار شهید مهدی زین الدین
تهران - حیاتجنگ، چنان «مهدی» را پابند خود کرده بود که انگار در زندگی به چیزی جز «جهاد» نمی اندشید. گاه ماهها از فیض دیدارش محروم بودیم. به قم نمی آمد،مگر برای انجام مأموریتی و سر راهش،از ما و همسر و فرزندش نیز حالی می پرسید! در یکی از همین مأموریتها به قم، چیزی نگذشت که با عجله کفش و کلاه کرد که برود._ گفتم کجا؟ گفت:وقت کم است باید برگردم خط._پس زن و بچه ات چی؟ به آنها هم سری می زنم... _ پس مرا به بازار ببر تا برای بچه ات چیزی بخرم.نه بهتر است شما با تاکسی بیایید. _ با تعجب گفتم:بازار که سر راه توست! با معصومیت خاصی گفت:ولی مادر!این ماشین دولتی است و استفاده شخصی از آن صحیح نیست.همین مقدار که شما درش را باز و بسته می کنید و روی صندلی اش می نشینید، موجب استهلاکش می شود. این را که گفت،سرش را انداخت پایین و رفت...رفت و پشت سرش در را بست.آنگاه با نگاه تعجبم ماشینش را تا ابتدای خیابان بدرقه کردم .