کد خبر 108035
۲۶ مرداد ۱۳۹۲ - ۰۰:۰۰

من به آرزویم رسیدم / خاطره

من به آرزویم رسیدم / خاطره

من ده سال دعا کردم که اسرا آزاد بشوند . دست خدا به همراهتان . موفق باشید . من به آرزویم رسیده ام...

تهران - حیاتنمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه آمده بودند تا کار مبادلۀ آزادگان را انجام دهند . من مترجم بودم.اتاق ها خالی بود . همه توی محوطه بودند . داشتیم آزاد می شدیم . بعضی ها داشتند سوار اتوبوس ها می شدند . یک دفعه سایه هایی را روی پنجرۀ  اتاق کناری ام دیدم . صدایی هم میآمد . رفتم پشت پنجرۀ اتاق . تعجب کردم . حاج آقای ابوترابی بود . دو نفر هم کنارش بودند . میله های پنجره را گرفتم . گفتم« حاج آقا شما این جا هستید؟» بعد داد زدم  « حاج آقا این جاست » .بچه ها پشت پنجره جمع شدند . برای ما خیلی سخت بود بدون حاجی برگردیم . همه گریه می کردیم . از پشت میله ها روبوسی کردیم . به ما دلداری می داد. میگفت:  « آقا جون چرا ناراحتید؟ خوشحال باشید شما بر می گردید ایران . اگر دیدید ده سال سجده کردم ، اگر نماز خواندم و دعا کردم . آرزویم این بود که این لحظه را ببینم . من ده سال دعا کردم که اسرا آزاد بشوند . دست خدا به همراهتان . موفق باشید . من به آرزویم رسیده ام » .این ها را که گفت ، صدای گریۀ بچه ها بلندتر شد .

برچسب‌ها