برای شهادت آمدم/ خاطره
تهران - حیاترفته بودم بیمارستان به مجروحین سر بزنم. بینشان پسرک نوجوانی بود که هنوز صورتش مو نداشت، دستش قطع شده بود. جلو رفتم. دستی به سرش کشیدم و با حالت دلسوزانهای گفتم: خوب میشی ناراحت نباش. خیلی ناراحت شد. گفت:"شما چی فکر کردید؟ من برای شهادت آمده بودم." از خودم خجالت کشیدم. رفتم به بقیه سرکشی کنم، وقتی برگشتم پسرک را دیدم، رفتم جلو که دستی به سرش بکشم، ولی شهید شده بود.