عزیزتر از جان/ خاطره
تهران - حیات
مخمان
تاب برداشت، از بس که این بچه التماس و گریه کرد. فرستادمش گردان مخابرات تا بیسیمچی
بشود. وقتی برگشت بیسیمچی خودم شد. دیگر حرف نمیزد. یک شب توی عملیات که آتش
دشمن زیاد شد، همه پناه گرفتند و خوابیدند زمین. یک لحظه او را دیدم که بیسیم روی
کولش نیست. فکر کردم از ترس آن را انداخته زمین. زدم توی سرش و گفتم:«بچه بیسیم
کو؟» با دست زیر بدنش را نشان داد و گفت: «اگه من ترکش بخورم یکی دیگه بیسیم رو
برمیداره، ولی اگر بیسیم ترکش بخوره عملیات خراب میشه.» مخم باز داشت تاب برمیداشت.