بمب خنده / خاطره
خاطره ای کوتاه از کتاب کتاب من مادر مصطفی نوشته رحیم مختومی
تهران - حیاتتو جمع خانوادگی،
خیلی اهل بگو بخند بود، ولی تو جمعی که نامحرمی نشسته بود، خیلی ملاحظه میکرد.
تا جایی که دوستان
خانومش گفته بودن: «تو میخوای با این ازدواج کنی؟! این آدم اخموی بداخلاق که
همیشه سرش پایینه؟» ولی بعد از عقد که رفته بود پیش بچههای خوابگاه، گفته بودن شوهرم
وارد هر جایی که میشه بمب خنده است.