شهید بهشتی/خاطره (قسمت اول)
صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی، یه نگاهی و براندازی کردند پشیمون از اومدن سوار شدن و رفتن.
تهران _ حیات
وصیت
وصیت کرده بود بعد از شهادت، بهشتی برجنازه
ام نماز بخواند. جنازه شهید رو برده بودند بهشت زهرا که بهشتی از راه رسید. گفت: دیشب
گویی به من الهام شد که امروز اینجا بیایم. بهشتی بر مسافر بهشت نماز خواند.
کاخ بهشتی
صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی
خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند پشیمون از اومدن سوار شدن و رفتن. نگو دعوا
شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بود ده طبقه است. راننده
بهشتی رو میشناخت. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید.
ماهی و آب
روحانی با مردم ودر مردم زنده است و بدون آنها
مرده. اینها را گفت و ادامه داد: خدمت بی منت وگره گشایی، اینهاست که مردم از
روحانی می خواهند. می گفت: روحانی و مردم مثل ماهی و آبند. ماهی بدون آب می میرد.
هتل
رفته بود خوزستان، جلسه تا ساعت یک نیمه شب
طول کشیده بود. گفتن حتما رفته هتل خوابیده همونجا توی فرمانداری، بالشتش عمامش
بود و پتوش عباش، همونجوری خوابید.روزی حلالهر روز میرفت دبیرستانها درس انگلیسی میداد. پولش هم میشد مایه امرار معاش. میگفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر میفهمم و با شجاعت بیشتری میتونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی میکرد.