چو ایران نباشد، تن من مباد/ خاطره
تهران - حیاتمرداد ماه سال 1369 آخرین روزهای اسارت را در کمپ شش رمادی دو، پشت سر میگذاشتیم. یک روز مأموران صلیب سرخ جهانی وارد اردوگاه شدند و خطاب به ما گفتند: «زمان آزادی شما فرا رسیده است و همین روزها آزاد خواهید شد. شما مختارید از بین ایران و اروپا یکی را انتخاب کنید. تمام امکانات در خارج از کشور در اختیار شما قرار داده خواهد شد. حال حواستان را جمع کنید و یکی را انتخاب کنید. ایران یا اروپا».چند تن از اسرا که در ایران تمامی اعضای خانوادهشان را از دست داده بودند برای اقامت در اروپا ثبتنام کردند. اما ما خطاب به مأموران صلیب سرخ گفتیم: «ایران برای ما بهشت برین است و هرگز اروپا را به این مکان مقدس ترجیح نخواهیم داد. ایران وطن ماست. پارهی تن ماست و ما ذرهای از خاک آن را با تمام اروپا و کشورهای بیگانهی دیگر عوض نمیکنیم.»بعد از رفتن مأموران صلیب سرخ، فردی به نام «ابریشمچی» دام تزویر خود را پهن کرد و در میان تدابیر امنیتی به یاوهگویی علیه نظام جمهوری اسلامی ایران و مسئولان نظام پرداخت. با نهایت تأسف تنها یک نفر که ارادهی مصممی نداشت به آنها (منافقین) پیوست و من و بقیهی اسرا اعتنایی نسبت به اظهارات ابریشمچی نکردیم و کاری کردیم که زود اردوگاه را ترک کند. چرا که دلهای ما تنها به شوق ایران عزیز میتپید: زیرا شنیده بودیم که بدان اعتقاد داشتیم که «چو ایران نباشد، تن من مباد!»راوی: آزاده، همت شاهی آذر