توبه نامه شهید 13 ساله
خدا کند که پُست و مقام، پَستمان نکند
تهران - حیاتاین عکس معروف مربوط به نوجوان 13 ساله
ی کرجی "شهید علیرضا محمودی پارسا" است که چند روز قبل از شهادتش گرفته
شده است که معصومیتی خاص را تداعی می کند.
به گزارش حیات، علیرضا در عملیات
والفجر مقدماتی در بهمن ماه سال 1361 مجروح و پس از دو روز سخت، در حالی که حضور سیدالشهدا(ع)
را بر بالینش با گفتن جمله صلی الله علیک یا ابا عبدلله اعلام کرد به لقاء حق
شتافت.
این نوجوان 13 ساله توبه نامه ای دارد
که چندی قبل از شهادتش بر روی نوار کاستی به یادگار گذاشته است. چند فراز از توبه
نامه ایشان را مرور می کنیم؛ فقط قبل از خواندن آن یادمان باشد که این توبه نامه
کسی است که هنوز به سن تکلیف نرسیده ولی نگران ترک اولی هایی است که از او سر زده است:
بار خدایا از کارهایی که کرده ام توبه
کرده و به تو پناه می برم از جمله :
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که
اصلاً نمی دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران
نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی
کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده
آلودم.....
از این که در سطح پایین ترین افراد
جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من
سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار
نشدم....
از این که به دیگران خندیدم، غافل از این
که خود خنده دارتر از همه هستم....
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و
تجملاتش فکر کردم....
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین
و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....
از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان
نبودم....
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم
گفت نفرمایید...
از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا
کند که پست و مقام ، پستمان نکند....
از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از
ایمانم به تو بود....
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران
بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای
دیگران را درآوردم....
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از
من تشکر کنند....
از این که از گفتن مطالب غیر لازم
خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
از این که کاری را که باید فی سبیل
الله می کردم نفع شخصی ، مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
از این که نماز را بی معنی خواندم و
حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....
از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی
کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....
از این که " خدا می بیند "
را در همه کارهایم دخالت ندادم....
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را
از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....