پایم را بوسید/ خاطره
خاطره ای کوتاه از از شهید حسین خرازی
تهران - حیاتنصفه شب، چشم چشم را نمى دید، سوار تانک، وسط دشت. کنار برجک نشسته بودم. دیدم یکى پیاده مى آید. به تانک ها نزدیک مى شد، دور مى شد. سمت ما هم آمد. دستش را دورِ پایم حلقه کرد. پایم را بوسید. گفت:"به خدا سپردمتون." گفتم:"حاج حسین؟" گفت:"هیس! اسم نیار." رفت طرف تانک بعدى.