میهمان/ خاطره
خاطره ای کوتاه از شهید حسن باقری
تهران - حیات
سال
آخر دبیرستان بود. شب با مهمان غریبه اى رفت خانه. شام بهش داد و حسابى پذیرایى
کرد. مى گفت «از شهرستان آمده. فامیلى تهران نداره. فردا صبح اداره ى ثبت کار
داره. مى ره.» دلش نمى آمد کسى گوشه ى خیابان بخوابد.