مادر عاشق/ خاطره
خاطره ای از کتاب مادران شهدا از مجموعه کتابهای روزگاران انتشارات روایت فتح
تهران – حیاتبین چهار تا پسرم که شهید شدند، اصغرم چیز دیگری بود. برای من هم کار پسر ها را می کرد، هم کار دختر ها ر ، نمی گذاشت دست به سیاه وسفید بزنم .ظرف می شست، غذا می پخت .اگر نان نداشتیم ،خودش خمیر می کرد ، تنور روشن می کرد. خیلی کمک حالم بود. وقتی رفت جبهه ،همه می پرسیدند«چطور دلت آمد بفرستیش؟» فقط به شان می گفتم « آدم چیزی رو که خیلی دوست داره ، باید در راه دوست بده»