کد خبر 100311
۲۸ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

شهادت/ خاطره

شهادت/ خاطره

خاطره ای بمناسبت پنجشنبه 3 اسفند شهادت سردار حمید باکری قائم مقام فرماندهی لشگر 31 عاشورا، سال 1362

تهران - حیاتدیگر نه نیرو میتوانست برسد، نه آتش مقابله داشتیم. نه راهی برای رسیدن مهمات به خط. تصمیم گرفتم بمانم. احساس میکردم راه برگشتی نیست. یک باره خمپاره شصتی کنارمان افتاد. حمید افتاد و ترکش به گلویش خورد. خون از گلویش جوشید. روی خاک فریاد زدم حمید حمید... اما بی فایده بود. خودم هم مجروح شده بودم. آهسته راه افتادم به طرف سنگر مهدی، عراقی ها به سمت پل می آمدند. نمیدونستم چگونه خبر شهادت حمید را به مهدی بدهم. خیلی آرام به یکی از نیروها گفتم: برو جنازه حمید را بردار و بیاور. اما مهدی نگذاشت. گفت من میدانم حمید شهید شده اما هر وقت جنازه بقیه را آوردیم، او را هم می آوریم. خط از دست ما خارج شد خواستم با مهدی صحبت کنم تا به مراسم ختم حمید برود. 20 روز از شهادت حمید میگذشت. اما او فقط گفت: دعا کن من هم بروم. مثل حمید. بی نشان بی نشان.راوی: سردار شهید احمد کاظمی

برچسب‌ها