کد خبر 100038
۱۵ بهمن ۱۳۹۱ - ۰۰:۰۰

صبری که باورکردنی نبود!/ خاطره

صبری که باورکردنی نبود!/ خاطره

خاطره ای از شهید حاج حسین بصیر

تهران - حیاتبا انجام عملیات کربلای1 مهران آزاد شد. به اتفاق یکی از بچه ها خدمت حاج بصیر رسیدیم. بر چهره اش تبسمی تلخ و تاثیرگذار ولی پرمعنا نقش بسته بود. چیزی را پتوپیچ شده داخل آمبولانس می گذاشت. کنجکاوانه سوال کردم:«حاجی این چیه!» چشمان پر نفوذ و مظلومش را بر پتو ثابت نمود و آرام گفت:«اصغر است.» برای من باور کردنی نبود که حاجی با این آرامش جنازه برادرش را درون آمبولانس می گذارد. دوباره پرسیدم:«حاجی کیه؟» این بار با صلابت بیشتری گفت:«اصغر ماست. دارم می دهم ببرندش عقب... خودم می مانم نمی توانم همراهش بروم.» و باز همان لبخند بود که بر چهره حاجی نشست...منبع: کتاب پا به پای شهدا

برچسب‌ها